تبليغاتX
MARTIN OMARY

MARTIN OMARY

martin omary رو ميشناسي بچه جون؟؟؟

کار این وبلاگ به وبلاگ زیر منتقل شد :

WWW.POOYAN-MUSIC.BLOGFA.COM

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 3:31  توسط MARTIN OMARY  | 

خانم ها نخوانند...( مقدمه )

چند روز پیش بود که رفته بودم کتابخونه ی نزدیک خونمون...چند تا کتاب حکایت و داستان کوتاه و از این حرفها دیدم که میخوام همشونو یکی بخرم و همشو اینجا بنویسم اما میون اون کتاب ها یک کتابی بود به نام خانم ها نخوانند...

قیمت این کتاب از همه کمتر بود و من هم چون پول کمی همراه داشتم این کتاب رو خریدم.

خب توی این کتاب جملات بسیاری در مورد زن ها نوشته شده که افراد بزرگ یا مشهور اون ها رو گفتند و یکی هم اون ها رو جمع کرده و توی این کتاب ریخته...

کسی که این کتاب رو تهیه کرده توی صفحه ی اولش از زنش برای غیبت یک ماه اش تشکر کرد و گفت اگر غیبت یک ماهه ی زنش نبود این کتاب نوشته نمشید.

اما اونجاش جالب بود که گفت این جملات مربوط به زن های ایرانی نمیشن...

حتما منظورش این بوده که زن های ایرانی خیلی خوبند پس ناراحت نشن...

اما خودش هم میدونسته که زن های ایرانی از تمام زن های دنیا خیانتکار تر و دقل باز تر و دروغگو تر هستند...

البته به قول یکی از جملات کتاب :

همه ی زن ها بد نیستن...بدتر و بدترین هم دارند...

پس شما هم از نوشته ی من ناراحت نشین!!!

جملات این کتاب رو در قسمت های جداگانه و دنباله دار براتون میذارم و همین حالا هم بعد از نوشتن این مقدمه قسمت اول جملات رو براتون میذارم البته بعد از این که کد بستن select و right click رو پیدا کردم!

آخه گفته بودم که ذات کثیفی دارم...کپی میزنم اما نمیخوام کسی ازم کپی بزنه!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:55  توسط MARTIN OMARY  | 

سخته...

خیلی سخته که بدونی هیچکس تو رو نمیخواد به جز مادرت...

دوست داشتن مادر آخرش کافی نیست چون مادر ها همیشه بچه هاشونو دوست دارن...همیشه...

اما بقیه ی مردم حتی نزدیکترینشون دلیلی نداره تورو بخوان مگر برای خودت یا چیز دیگه...

و وقتی تو چیزی نداشته باشی برای عرضه کردن باید به خاطر خودت بیان و درد ماجرا از جایی شروع میشه که تو رو نمیخوان...حتی حاضر نیستن یک لحظه حتی به طور اتفاقی کنارت بشینن و اگر بشینن روشونو میکنن اونور و در آخر میبینی که حواس هیچکسی به تو نیست چون آخه کسی نیست که تورو بخواد...خیلی سخته...

این جور درد ها خیلی اذیت میکنه چون مثل خوره وجودتو میخوره و از همه دردناک تر وقتیه که از داخل در عذاب باشی و در حال از بین رفتن باشی اما از بیرون و از ظاهرت هیچ چی مشخص نباشه...

بدترین درد های دنیا همین درد ها هستن و بد به زندگی و سرنوشت کسی که تجربه اشون کنه...

خیلی سخته....خیلی سخت...خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:26  توسط MARTIN OMARY  | 

KATY PERRY

امشب نشستم یک آلبوم از katy perry دانلود کردم به نام One Of The Boys...

اولین آهنگی که ازش شنیدم رو در حقیقت نشنیدم بلکه دیدم توی ماهواره و اونم آهنگ i kissed a girl بود و بعد هم کلیپ hot n cold این خواننده رو دیدم و حالا امشب هم نشستم پای اینترنت ببینم این katy perry کیه؟؟
کاراش قشنگه اما توی تمام تراک های آلبومش همون دو تا آهنگی که اول ازش دیدم از همش قشنگتره...البته اینم بگم که توی این آلبوم بازم آهنگهای قشنگ و قابل گوش دادن هست...

امشب از توی وبلاگ شخصیش از سمت سایت رسمیش به سمتش هدایت شدم یه تیکه ی ۲۰ دقیقه ای ویدیویی به صورت آن لاین هم ازش دیدم که داشت درباره ی کنسرت هاش و جوایزی که این اواخر گرفت صحبت میکرد که خوشم اومد...

چند تا دونه هم عکس ازش آوردم و خلاصه امشبمون رو با این خواننده گذروندیم...

ازش خوشم اومد...از خیلی از خواننده های زن دیگه بهتره...

این خواننده متولد سال ۱۹۸۴ هست و فکر میکنم همین سال ۲۰۰۸ هم کارش رو شروع کرده باشه چون کلا زیاد قدیمی به نظر نمیاد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:39  توسط MARTIN OMARY  | 

دین فروش

شریک بن عبدالله نخعی از دانشمندان معروف اسلامی در قرن دوم بود...مهدی عباسی ( سومین خلیفه ی عباسی ) که از علم و هوش شریک اطلاع داشت او را به حضور طلبید و اصرار کرد منصب قضاوت را قبول کند اما شریک که میدانست قضاوت در دستگاه طاغوتی عباسیان گناه بزرگی است قبول نکرد...خلیه گفت پس معلم فرزندانش گردد اما او به شکلی از زیر بار این پیشنهاد نیز شانه خالی کرده و نپذرفت...

تا اینکه روزی خلیفه ی عباسی به وی گفت : من از تو سه توقع دارم که حد اقل باید یکی از آن ها را بپذیری : ۱ - قضاوت ۲ - آموزگاری فرزندانم ۳ - امروز میهمان من باشی و بر سر سفره ام بنشینی...

شریک تاملی کرده و سپس گفت : اکنون که به انتخاب یکی از این سه کار کجبور هستم ترجیح میدهم که مورد سوم را بپذیرم...او در ذهن خود تصور کرد که تبعات منفی یک بار مهمان خلیفه شدن از موارد دیگر کمتر است از سوی دیگر خلیفه به آشپز خود دستور داد لذیدترین غذاها را آماده نماید و از شریک به بهترین وضع ممکن پذیرایی شود.

پس از آماده شدن غذا شریک که تا آن روز چنان غذاهای لذیذ گوناگون را نخورده بود با حرص و ولع خاصی از آن ها خورد.

در همین حال یکی ازنزدیکان خلیفه به او گفت : همین روز ها شریک هم منصب قضاوت را میپذیرد هم منصب آموزگاری فرزندان شما را !

و همین گونه هم شد یعنی شریک عهده دار قضاوت و آموزگاری فرزندان خلیفه شد و از طرف دستگاه عباسی حقوق مناسبی برایش تعیین گردید.

روزی شریک با متصدی پرداخت حقوق حرفش شد...متصدی به او گفت : مگر گندم به ما فروخته ای که این همه توقع داری؟؟؟

شریک جواب داد چیزی بهتر از گندم به شما فروخته ام...من دینم را به شما فروخته ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:10  توسط MARTIN OMARY  | 

دو نکته ی مهم ( اولی مهم تره )

  1. آدمی اگر بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میشود ولی او میخواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خواشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند!
  2. خوشبخت کسی است که راه قدردانی از خدمت دیگران را میداند و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:53  توسط MARTIN OMARY  | 

نکته های زندگی

  • طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی و مهربانی و بزرگواری دیدند به یاد تو بیفتند!
  • اشتباهاتت را بپذیر...
  • از شوخ طبعی ات برای خنداندن استفاده کن نه برای سو استفاده
  • شجاع باش حتی اگر قلبا شجاع نیستی...به آن تظاهر کن زیرا هیچکس تفاوتش را نخواهد فهمید!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:50  توسط MARTIN OMARY  | 

سیل عجیب

آورده اند که یکی از افراد مشهور بصره گوسفندان زیادی داشت...هر روز و شب که شیر آن ها رو میدوشید آب فراوانی به آن ها اضافه میکرد و میفروخت...

روزی چوپان گله به او گفت : خیانت مکن که عاقبت آن وخیم است...اما صاحب گوسفندان توجهی به نصیحت خیر خواهانه ی چوپان نکرد...

تا این که روزی در حالی که گوسفندان در دامن کوهی به چرا مشغول بودند ناگهان هوا ابری شد و باران تند و شدیدی باریدن گرفت...در نتیجه سیلی عظیم آمده و همه ی گوسفندان را با خود برد.

چوپان که فقط توانسته بود جان خود را آن هم با سختی نجات دهد بدون گوسفندان نزد صاحب آن ها برگشت...صاحب گوسفندان گفت : چرا گوسفندان را نیاوردی؟؟؟

چوپان گفت : آن آب هایی که به شیر ها اضافه میکردی و به مردم میفروختی جمع شده و سیلی گشت و گوسفندان را با خود برد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:47  توسط MARTIN OMARY  | 

طناب هاي پاره شده

شيخ مرتضي انصاري از مراجع بزرگ تقليد بود كه در سال ۱۲۸۱ در نجف از دنيا رفت و دو كتاب مهم درسي حوزه هاي علميه يعني رسائل و مكاسب از اوست!

در آن عصر روزي شخصي شيطان را در خواب ديد كه بسيار خشمگين است و طناب هاي ضخيم و نازك مختلفي در دست دارد...چند تا از طناب هاي ضخيم نيز پاره شده است...از شيطان پرسيد اين ها چيست؟؟...براي چي برخي از آن ها پاره شده؟؟؟...و اصلا چرا خشمگين هستي؟؟؟

شيطان پاسخ داد : به سوي شيخ انصاري رفته بودم تا با اين طناب هاي ضخيم كه ميبيني پاره شده او را به سوي خود بكشانم ولي نتوانستم و هر بار كه طناب را ميكشيدم پاره ميشد...هفت بار او را كشيدم و هفت طناب ضخيم پاره شد ولي موفق به كشيدن او نشدم و نهايتا از او مايوس شدم.

آن شخص به شيطان گفت : طناب مرا نيز نشان بده!

شيطان پوز خندي زد و گفت : امثال شما نياز به طناب نداريد و با يك اشاره خودتان مي آييد!

پس از اين كه آن شخص از خواب بيدار ميشود نزدشيخ انصاري رفته و داستان خواب خود را براي او تعريف ميكند...شيخ انصاري شكر خداي را به جا آورده و به آن مرد ميگويد : ديشب براي درد زايمان همسرم نياز به پول پيدا كردم ولي پولي نداشتم جز پولي كه شخصي آن را به عنوان امانت نزد من گذاشته بود...رفتم كنار تاقچه تا مقداري از آن پول را به عنوان قرض بردارم ولي احتياط كردم كه آيا صاحبش راضي است يا نه !...اين موضوع تا هفت بار تكرار شد...پس از آن تصميم گرفتم كه برندارم...خداوند هم زايمان را بر همسرم آسان گردانيد و ديگر نياز به آن پول پيدا نكردم...شايد تعبير خواب شما همين باشد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:6  توسط MARTIN OMARY  | 

مقدمه ی کتاب کوروش کبیر

کوروش بزرگ موسس امپراتوری هخامنشی یکی از خوش نام ترین فرمانروایان در تاریخ جهان است که همه ملل و اقوام و مورخان یونانی و بابلی مانند هرودوت , گزنفون , کتزیاس ,  بروسوس از او یاد کرده اند و در کتیبه های به جا مانده و کتاب های دینی از جمله کتاب مقدس در تواریخ ایام , عزرا   و اشعیا از او به بزرگی و نیکی یاد شده است.در کتاب مقدس برای نخستین بار از این سردار ایرانی به عنوان مسیح ( نجات دهنده ) یاد شده است :

 

خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش که دست راست او را گرفتم تا به حضور او امت ها را مغلوب سازم و کمر پادشاهان را بگشایم تا درها را در مقابل وی مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشود , چنین میگوید ...

( اشعیا , 13 / 13 – 22 )

 

در میان همه ی حکم فرمایانی که از آغاز حضور ایرانیان در سرزمینی که به نام خود آنها یا کشور نجبا نامیده شده , فرمانروایی کرده اند , صرف نظر از پادشاهان اعصار اسطوره ای و قهرمانی , که در هاله هایی از نور امید ها و انتظارات شکوهمند ملی غرق اند , شاید هیچکس را نتوان یافت که در مقیاس های دسترس پذیر انسانی , از فضایل کم مانندی چون کوروش برخوردار شده باشد , به طوری که تفاوتم مرتبه ی اخلاقی او . حتی با اخلاف بلافصلی که به نوبه ی خویش برترین های همه ی تاریخ این ملک شمرده میشوند , فاصله ی عضیمی را در بر میگیرد. بنیان گذار نخستین و بزرگترین امپراتوری های جهان , تا امروز از ویژگی هایی برخوردار بوده است که مانند نوع حکومتی که از خود باقی گذاشت , خصوصیاتی منحصر به فرد و غیر قابل رقابت دارد.

اهمیت عظیم این مرد بزرگ و برجسته و نامدار , بیش از همه در این است که انسانی زمینی است و مانند همه ی ابنای نوع خود پارسیان عصر , صفات و خلقیاتی کاملا انسانی و ایرانی دارد. باراده و صاحب عزم است , از هوشی سرشار و نیروی ادراکی قوی برخوردار است , مظهری از صفات عالی اخلاقی چونان جوانمردی , مروت , ایثار  , استقامت و فداکاری را عرضه میکند , به قول و قرار ها سخت پایبند است , صعیفان و عاجزان را در پناه میگیردو مورد حمایت قرار میدهد. به هنگام جنگ و مبارزه دلیر و اندیشمند و بی باک است و به وقت صلح رئوف و خطاپوش و بلند نظر. در نهایت رفتار او به گونه ای است که دوست و دشمن و خویش و بیگانه آرزو میکنند که جز سایه ی او سایه ی دیگری بر سرشان نباشد.

در فصل های شش گانه ی این کتاب از زندگی کوروش و گسترش قلمرو امپراتوری هخامنشی در زمان او به اختصار سخن به میان می آید. در فصل اول از ماد ها و ارتباط آنها با هخامنشیان و در فصل دوم از خاندان هخامنشی و آغاز پادشاهی کوروش یاد شده است. فصل سوم به پادشاهی کوروش و فتوحات او سخن در میان است و در فصل پنجم از داستان ذوالقرنین بحث شده است. فصل ششم به نحوه ی مرگ کوروش و مسایل جانبی اختصاص دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:13  توسط MARTIN OMARY  |